تبليغاتX
دست نوشته های یک دلقک
مي روم .....

تنهاي تنها .....

در شبي تاريک و سرد ...

در خياباني که تنها صدايش زوزه سگهاست

در تنهايي و تاريکي ميترسم ...... خيلي هم ميترسم

انگار که عزرائيل مرا ميخواند....

درآن سکوت چيزي در سرم مي جنبد

چيزي مثل ..................................................

افکارم مخدوش ميشود ....

من در چشمانم شيطان را ميبينم....

با گوشهايم صدايش را ميشنوم.....

و با تمام وجود حضورش را حس ميکنم .....

آري من تنهايم اما منزوي نيستم !!!

اين مردمند که مرا ترد ميکنند

من تنهايم چون ....................................................................

هر شب با شيطان ملاقات دارم

به صرف يک تکه ترس ....

و يک فنجان مرگ....

در اطاقي که بر سردرش نوشته well come to the helll..............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:11  توسط دلقک  | 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:52  توسط دلقک  | 

اگر روزي مردم... تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا بجاي معشوقم برايم گريه کند چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم و آخر اينکه... دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:52  توسط دلقک  | 

 

مرگ یعنی زنده گانی/زنده گانی نیز همان مرگ است

امید یعنی ناامید/ناامیدم یعنی امید وار به امید

سرابی در کویر و حالا کویر

کویر همان اقیانوس خاتهرهای ماست

در همان حالی که بوی زمین باران خوردهای در اوایل بهار و یا شاید هم اواسط پاییز

پاییز چه اسم زیبایی / یک دوره تنهایی بعد از تولد و بلوغ و تکامل تازه میرسیم به پاییز

خوب بعدش چقدر ناز و دوست داشتنی مثل برف مثه تگرگ مثه سر خوردن رو یخ مثل قندیل

انتظار نداری که یهو ببینی همش یه بازی باشه

تازه اونم

تو یک صبح زود تو تخت خواب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:59  توسط دلقک  | 

در این نهایت بی چیزم

خسته امخسته

از درون پوسیده.پوسیده

به دنبال چیزی هستم آه خودم.در ...

ولی باز هم با دستهای پر ز خالی به خود رسیدم

ولی نه این آن بود که به دنبالش رفتم؟

ای وای باز به خود رسیم . نه آن چیز که اشک منتظرش بود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:43  توسط دلقک  | 

اهوووم کجاست.

یه روز برفی خدا داشت برفهای روی خونشو میریخت پایین یک دونه برف نمیخواست بره
خدا گفت برو تورو به جایی میبرم بهتر از اینجا

برفک گفت نه از اینجا بهتر نیست

خداگفت هست  ادامشو فقط برای تو مینویسم دخترک ...........

برف اومد پایین شد یه گوله برف و خورد تو سر یه دختر و چندتا پسر خندیدن

بعد از اون از خجالت آب شد و رفت توزمین تابستون گرم شد و رفت دوباره پیش خدا

خدا گفت چرا برگشتی هنوز کارت تموم نشده بود ودوباره اونو بارون کرد و فرستادش زمین دونه برف اینبار اومد وجایی خوابید روی زمین

زیر یه درخت عرعر یه پسرو دختر بودن پسر مریض بود و شاید این اخرین دیدار بود پسر بغض کرده بود

small home)

وحالا بود که بغضش ترکید ودونه برف آروم آروم از گوشه چشمش اومد پایین در این وقت بود که دونه برف حرف خدارو فهمید

دونه برف تبدیل به اوهوم شد و رفت تو قلب دخترک حالا هم اونجاست آره پیش خدا تو قلب دخترک دنبالش نگرد دخترک

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:3  توسط دلقک  | 

همه رفتن جملات.صحبتها ونفسها

همه چیز تکراری است همه چیز هستش تکراری است.

کجاست آن نیمکت ؟ کجاست آن درختان؟

در آن خلوت نسبتا شلوغ من

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:42  توسط دلقک  | 

چه خوب بود بوی نا وسیگاری روشن با عطر قهوه

اما دریغا همه چیز گذشت ومن هنوز ماندهام در این نقطه

همه رفتن همه-نمی دانم چرا کسی به من حتی نگفت که می آیی؟

راستی نقطه.آن را هم شک دارم که مانده باشد

چه دوست دارم فردی-خالص با من همراهم شود

وآن زمان است که میگویم ما هم می آیم

ونقطه هنوز آنجاست

به ذهنم می رسد که شاید من مانده ام وآن نقطه هم رفته؟

چه بوی خوبی دارد خاک باران خورده وتوتون نیمه سوخته

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:46  توسط دلقک  | 

دگر تابم به سررسیده است            

ای داد بر من تنها

مدتی است زیاد ونا معلوم که حتی نفس هم نمی کشم

چه بسیار است زمانی که باران هم از نگاهم نمیبارد
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:44  توسط دلقک  | 

فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:41  توسط دلقک  | 

دروغگو
يادت هست گفتي دوست دارم
سرم پايين انداختم و گفتم نظر لطفته
سرم بالا اوردي و تو چشام نگاه کردي و گفتي نظر لطفم نيست نظر دلم
تکرار اون نگاه نافذ و اون جمله که هيچوقت برام تکراري نميشه باعث شد که منم صاحب نظر بشم
و منو مجبور کنه که بهت بگم منم دوست دارم
مگر نگفته بودي (دوستت دارم)مگر دوستت نداشتم؟؟؟؟
پس چرا حالا
تنها هم اغوش من ياد توست؟؟؟؟
يکي از ما دو تا دروغ مي گفت
ولي هنوز همانقدر برايم عزيز هستي که نميتوانم تهمت اين دروغگويي را به تو بزنم
پس ميگم اگه کسي دروغگو باشه اون منم نه تو...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:27  توسط دلقک  | 

دعوتي كوتاه به نجوا
 
حتي پرندگان هم كمك مي كنند به همديگر
 
بيا نزديك نزديك تر
                    كمكم كن ببوسمت
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط دلقک  | 

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:1  توسط دلقک  | 

خاطرات مرده عقده زده بالا
                                              تف به تو که مدتی با ما
                                                                       موندیو گرفتی هر چی خواستی
بگو مگه تو جز من چی داشتی
......!!!
                                     آره با خودتم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:49  توسط دلقک  | 

قلبت را به کسی بسپار که قلب تمام هستی برای او می تپد

 

 

با دختر چهار سالم قدم می زدم که گفت: مامان من ادای کورها رو در میارم بعد تو من

 

 رو راهنمایی کن, دستش رو گرفتم و با دقت از موانع ردش کردم  اما متو جه شدم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط دلقک  | 

سلام خداحافظ

 

یعنی کجایی عشق بی عاشق من

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:0  توسط دلقک  | 

تنها ۵ روز به میلاد با سعادتم مونده
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:1  توسط دلقک  | 

دلم ميخواد ببينمت ولي شايد دلت نخواد منو ببيني

 

بهر شكل تنهام امسال داره تموم ميشه فقط چند ماه وقت دارم

 

ولي بيا آره تورو ميگم ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط دلقک  | 

نوشته توسط غریبه ولی هنوز هم میگم سال آخره دادا

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.من بچه بودم اونم بچه بود.سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه.خندیدم.

گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط دلقک  | 

چه زيباست عشق بازي پيرمرد ۷۰ ساله با دخترك ۶۰ ساله اش وقتي كه با قامتي خميده براي اثبات شجاعتش به تنهايي گربه ماهي كه شكار كرده را با تمام نيرو بالا ميبرد در اين لحظه در چشمان دخترك سيماي اسطوره اي مردي را ميبيني كه براي خوشحالي معشوقه اش به تنهايي به جنگ هيولاي بزرگ هفت دريا رفته و در افق تنها چشمان سرخ خداوند را ميبيني كه قشنگترين هديه اش به مردمش عشقي است كه با آنها چنين كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:14  توسط دلقک  | 

هاهاها چقدر ساده انگارم
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:51  توسط دلقک  | 

آرزو میکنم هیچ وقت تنها نشین

          ولی وقتی تنها یی مطمئن باشی خدا فقط داره به شما فکر می کنه

ولی نمی دونم چرا الان که تنهام و اون داره بهم فکر میکنه من بهش فکر نمی کنم

ببخش خدا که فقط تو بخشنده ای

من الان دارم به یه دوست واقعی فکر میکنم سراغ ندارین

دوست دارم دوست داشته باشم دوست داری دوستت داشته باشم فقط بهم جواب بدین ممنون تنها ی تنها

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:26  توسط دلقک  | 

جالبه تمام اوناییکه ادعای رفاقت میکنن نمیپرسن ببینن درد من چیه بعد ادعا میکنن یه عمر باهاتیم هه هه...

دنیا پراز خاله خرسه شده خاله خرسایی که انقدر قشنگ مگس روی سرتو با سنگ میکشن که اصلاْ نمیفهمی بقیشو حتماْ بخون چون برای تو نوشتم

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط دلقک  | 

زندگي مثل هويجي است مهم اينه كه چه جوري بهش نگاه كني :-(

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:41  توسط دلقک  | 

خدا هنوز فراموشم نكرده مطمئن باش تورو هم فراموش نكرده خدايي در اين نزديكي هاست بو كن بويش را ميشنوي اينبار با بوي بهارنارنج اومده فردا شايد عطري ديگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:27  توسط دلقک  | 

* چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم
بوی ریحان تازه
و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید !
و همینطور بوی چسب رازی و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا
و بوی ادکلن هاي بابام  هوم  کرم دست و صورت نیوا
بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند

كم كم داره بوي ناخوشايندي مياد بوي خدا حافظي بوي بادوم تلخ عطر عرق مرد  كشاورز همه وهمه از

خداحافظي ميگن امسال ديگه سال آخره  

                                                             مگه نه دادا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:11  توسط دلقک  | 

 توی روزنامه خوندم


بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون

وفادارترینن طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن

 و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن


گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و

وفاداری و آدم ها ...


و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن


به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه


چقدر باید زجر بکشه ،


مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه :

خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:17  توسط دلقک  | 

کمک میخواهم واقعاْ  کمک میخوام  کمکم میکنید؟  همفکری میخواهم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:41  توسط دلقک  | 

به دزدي خانه‌ي همسايه‌اش. درسپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظارکه خانه‌ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:11  توسط دلقک  | 

آی دارم میمیرم از تهنایی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:14  توسط دلقک  |