تبليغاتX
دست نوشته های یک دلقک
گفت : بی تو نتواند زیست

فکرکن !

روز بعد سخت بیادت می آورد.

لطفا زیاد دوستم نداسته باش !

از آخرین باری که دوستم داستند تا امروز بسیار سخت گذشت

دوست دارم با کسی باشم که دوستش می دارم

دوست دارم عشق بی ارزیابی عشق بی محاسبه را

مهم نیست دوستم دارد یا نه

مهم اینست که من دوستش داشته باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:48  توسط دلقک  | 

همه چیز رسیدنی است ای مرگ کی میرسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط دلقک  | 

دوستان خیلی تنهام خسته شدم از این زندگی نکبتی کمک می خوام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط دلقک  | 

خسته ام از همه

  خسته از دنیا

     آسمان بشنو از قلب من

این صدا 

ای زندگی بیزار از توام....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:39  توسط دلقک  | 

عشق سخن می گفت                        

  به ناچار دل سخن می گفت

    اگر مردم وخفتم در بستر مرگ

       بگو آنچه خواهی نویسی بر در سنگ

          چه گویم خداداند که در آن لحظه تنگ

              مرده ای بیش نیستم تا نویسم این ننگ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:51  توسط دلقک  | 

و اما تنهایی ساعت ۳:۱۰ همه جا تعطیل خاطره های قدیم تعطیل جای جدید خاطره ای جدید و اما تنهایی به قول سهراب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:31  توسط دلقک  | 

قصه تلخیست زندگی عزیزکم می شنوی

قصه درد است زندگی عزیزکم میشنوی

قصه من وما شدن عزیزکم می شنوی

قصه های و هوی من عزیزکم می شنوی

قصه من وتو شروع شده عزیزکم میشنوی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:8  توسط دلقک  | 

دلتنگی هم دلتنگی های قدیم دلتنگی برای تابستون برای گرما دلتنگی برای دیدن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:56  توسط دلقک  | 

بزرگترین خیانتها اینست که به دوست خود که شما را راستگو می پندارد دروغ بگویید .حسد ورزیدن ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:23  توسط دلقک  | 

و اما داستان

يكي بود يكي نبود

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:52  توسط دلقک  | 

چه خوب بود بوی نا وسیگاری روشن با عطر قهوه....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:59  توسط دلقک  | 

خسته ام خسته با گل خشکیده در دست به کدامین گناه نکرده شکنجه می شوم سرمایی بر لب که سردی حرفهای تو بود
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2:28  توسط دلقک  |