تبليغاتX
دست نوشته های یک دلقک
 

مرگ یعنی زنده گانی/زنده گانی نیز همان مرگ است

امید یعنی ناامید/ناامیدم یعنی امید وار به امید

سرابی در کویر و حالا کویر

کویر همان اقیانوس خاتهرهای ماست

در همان حالی که بوی زمین باران خوردهای در اوایل بهار و یا شاید هم اواسط پاییز

پاییز چه اسم زیبایی / یک دوره تنهایی بعد از تولد و بلوغ و تکامل تازه میرسیم به پاییز

خوب بعدش چقدر ناز و دوست داشتنی مثل برف مثه تگرگ مثه سر خوردن رو یخ مثل قندیل

انتظار نداری که یهو ببینی همش یه بازی باشه

تازه اونم

تو یک صبح زود تو تخت خواب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:59  توسط دلقک  | 

در این نهایت بی چیزم

خسته امخسته

از درون پوسیده.پوسیده

به دنبال چیزی هستم آه خودم.در ...

ولی باز هم با دستهای پر ز خالی به خود رسیدم

ولی نه این آن بود که به دنبالش رفتم؟

ای وای باز به خود رسیم . نه آن چیز که اشک منتظرش بود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:43  توسط دلقک  | 

اهوووم کجاست.

یه روز برفی خدا داشت برفهای روی خونشو میریخت پایین یک دونه برف نمیخواست بره
خدا گفت برو تورو به جایی میبرم بهتر از اینجا

برفک گفت نه از اینجا بهتر نیست

خداگفت هست  ادامشو فقط برای تو مینویسم دخترک ...........

برف اومد پایین شد یه گوله برف و خورد تو سر یه دختر و چندتا پسر خندیدن

بعد از اون از خجالت آب شد و رفت توزمین تابستون گرم شد و رفت دوباره پیش خدا

خدا گفت چرا برگشتی هنوز کارت تموم نشده بود ودوباره اونو بارون کرد و فرستادش زمین دونه برف اینبار اومد وجایی خوابید روی زمین

زیر یه درخت عرعر یه پسرو دختر بودن پسر مریض بود و شاید این اخرین دیدار بود پسر بغض کرده بود

small home)

وحالا بود که بغضش ترکید ودونه برف آروم آروم از گوشه چشمش اومد پایین در این وقت بود که دونه برف حرف خدارو فهمید

دونه برف تبدیل به اوهوم شد و رفت تو قلب دخترک حالا هم اونجاست آره پیش خدا تو قلب دخترک دنبالش نگرد دخترک

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:3  توسط دلقک  | 

همه رفتن جملات.صحبتها ونفسها

همه چیز تکراری است همه چیز هستش تکراری است.

کجاست آن نیمکت ؟ کجاست آن درختان؟

در آن خلوت نسبتا شلوغ من

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:42  توسط دلقک  | 

چه خوب بود بوی نا وسیگاری روشن با عطر قهوه

اما دریغا همه چیز گذشت ومن هنوز ماندهام در این نقطه

همه رفتن همه-نمی دانم چرا کسی به من حتی نگفت که می آیی؟

راستی نقطه.آن را هم شک دارم که مانده باشد

چه دوست دارم فردی-خالص با من همراهم شود

وآن زمان است که میگویم ما هم می آیم

ونقطه هنوز آنجاست

به ذهنم می رسد که شاید من مانده ام وآن نقطه هم رفته؟

چه بوی خوبی دارد خاک باران خورده وتوتون نیمه سوخته

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:46  توسط دلقک  | 

دگر تابم به سررسیده است            

ای داد بر من تنها

مدتی است زیاد ونا معلوم که حتی نفس هم نمی کشم

چه بسیار است زمانی که باران هم از نگاهم نمیبارد
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:44  توسط دلقک  | 

فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:41  توسط دلقک  |