تبليغاتX
دست نوشته های یک دلقک
مي روم .....

تنهاي تنها .....

در شبي تاريک و سرد ...

در خياباني که تنها صدايش زوزه سگهاست

در تنهايي و تاريکي ميترسم ...... خيلي هم ميترسم

انگار که عزرائيل مرا ميخواند....

درآن سکوت چيزي در سرم مي جنبد

چيزي مثل ..................................................

افکارم مخدوش ميشود ....

من در چشمانم شيطان را ميبينم....

با گوشهايم صدايش را ميشنوم.....

و با تمام وجود حضورش را حس ميکنم .....

آري من تنهايم اما منزوي نيستم !!!

اين مردمند که مرا ترد ميکنند

من تنهايم چون ....................................................................

هر شب با شيطان ملاقات دارم

به صرف يک تکه ترس ....

و يک فنجان مرگ....

در اطاقي که بر سردرش نوشته well come to the helll..............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:11  توسط دلقک  |