تبليغاتX
دست نوشته های یک دلقک - اوهوم
اهوووم کجاست.

یه روز برفی خدا داشت برفهای روی خونشو میریخت پایین یک دونه برف نمیخواست بره
خدا گفت برو تورو به جایی میبرم بهتر از اینجا

برفک گفت نه از اینجا بهتر نیست

خداگفت هست  ادامشو فقط برای تو مینویسم دخترک ...........

برف اومد پایین شد یه گوله برف و خورد تو سر یه دختر و چندتا پسر خندیدن

بعد از اون از خجالت آب شد و رفت توزمین تابستون گرم شد و رفت دوباره پیش خدا

خدا گفت چرا برگشتی هنوز کارت تموم نشده بود ودوباره اونو بارون کرد و فرستادش زمین دونه برف اینبار اومد وجایی خوابید روی زمین

زیر یه درخت عرعر یه پسرو دختر بودن پسر مریض بود و شاید این اخرین دیدار بود پسر بغض کرده بود

small home)

وحالا بود که بغضش ترکید ودونه برف آروم آروم از گوشه چشمش اومد پایین در این وقت بود که دونه برف حرف خدارو فهمید

دونه برف تبدیل به اوهوم شد و رفت تو قلب دخترک حالا هم اونجاست آره پیش خدا تو قلب دخترک دنبالش نگرد دخترک

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:3  توسط دلقک  |